خرید بک لینک
پسرم مث ادم حرف بزن ببینم جریان چیه خب بچه:(

داری جون به لبم میکنی!

شیطون بود یعنی چی؟ -_-

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 12:50

الهی بمیرم برا مظلومیتت

الهی بمیرم برا مظلومیتت

الهی بمیرم برا مظلومیتت

چقققققققدر میتونید هرزه فکر باشید؟؟؟؟ چقدر میتونید پست باشید؟؟؟

به چه قیمتی اخه؟

خدا لعنتتون کنه!

خدا لعنتتون کنه!

خدا لعنتتون کنههههههههههههههههههه!

+ ذهن مشوش من |

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 12:50

خیلی جالبه که من هر کس رو میبینم اینجا کنکور داره|:

هممون علافیم!

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 12:50

هر چقدر آدم تر رفتار کنی، پست تر جوابتو میدن!

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 12:50

آدما گاهی براشون مشکلی پیش میاد، گاهی یادشون میره

این دقیقا چیزی بود که تو نفهمیدی:)

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 12:50

هر چند خودتون بهتر از من میدونید!

اما یه وقت فکر نکنید من عزیزترین موجود روی زمین رو به خاطر شما گذاشتم کنار؟:/

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 12:50

تو رو خدا از این شوخیا نکنید|:

مینو جان|:

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 12:50

این آهنگ جدن وصف حال منه!

احتمالا کارام اوکی شه، اینبار خیلی مصممن!

اگه بنا باشه برم دیه واقعا باس بیام خدافظی...

خالا البته اون موقع که داشتم میرفتم-_-

گفتی مگو هرگز جانا خداحافط...

+ ذهن مشوش من |

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 12:50

امروز زور میزدم، داشتم خفه میشدم... گلوم میسوخت.... تنگ بود... داشت همه ی وجودم رو میفشرد...

ولی نمیتونستم...

رسما زجّه میزدم!

خسته ام...

این چه جهنمی عه؟

چرا....

یه چیزی بگو...

+ ذهن مشوش من |

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 23:09

صبر داشته باش!

به آرزوت میرسی...

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 23:09

دارم دیوانه میشم! تهوع... انگار دارم وجودم و ۱۷ سال زندگیم رو بالا میارم! تیر... تیر... تیر... تیر... سیاهی چشم! ۱ سال و ۵ ماه و ۱۰۰۰ سال دیگه... نقاب، نقاب، نقاب تنها چیزی که همراهم بود و هست و خواهد بود! منتظر یه اتفاقم، انگار بهم خبر دادن که قراره یه چیزی بشه.. نمیدونم خوب عه یا بد! ن

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 23:09

امشب رو باش و فردا باز بشو سایه...

بشو دشمن....

لعنتی...

این جهنم، این جهنم...

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 23:09

میترسم از روزی که بگن مردم...

میترسم از حالتون...

میترسم از وجدانتون....

البته اگر حدقل بعد از مرگم ارزشی داشته باشم...

+ ذهن مشوش من |

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 23:09

رسمن تو خیابون دارن میرقصن منم فقط بوق بوقشو میشنوم:(

یه بنده خدایی فک کنم بوقش برید=:

منم میخوام خب:((

از همون خوبم مرسیا..

+ ذهن مشوش من |

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 23:09

تبریک بابت صعود..

سردار من است او*.*

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 23:09

اگر مردم یا اگر کشته شدم همه و همه مقصرش اون عه!:))) بیاین به قاتل بودنش شهادت بدین و بدونید که خونش از شیر مادر حلال تره!

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 23:09

شاید حسی شبیه به خواهری... شاید هیچی قوی تر از اون نتونه به حال الانم برسه... یه چیزایی که از عهده ی مادر خارج عه.. حمایت خواهرانه... کم دارم! تا باشه پشتم... تا بزنه تو دهن همشون... تا بش بگم و بگم و بگم.... تا پیشش گریه کنم... چند وقته دیه نیستم...؟ دیه اون آدم نیستم، کافیه به اندازه ی ی

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 23:48

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 23:48

بیا بی تو من از این زندگی سیرم

نمیدونی دارم این گوشه میمیرم..

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 23:48

چرا بهش نگفتی..

چرا بزرگترین آرزوی زندگیم رو ازم گرفتی...

فکر میکردم دوستم بودی...

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 23:48

یه کم حس خوبی بم تزریق شد تو دهنی که به رامبد زد!

رامبد و امسالش...!!!

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 23:48

یک زخم کوچیک و این همه خون...

البته مهم این عه که تو چه فکری هستی که نمیفهمی گوشت خودتم بریدی...

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 23:48

بیایین یه رمان خوب معرفی کنید-.-

یه موضوع و سوژه عم به خودم بدین|:

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 23:23

سخت تر از تصورم بود...

نفس گیر... بغض!

+خوبی؟

-هستم....

ولی نیستم...

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 23:23

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 23:23

برای هضم امروز دوش بگیرید! آب سرد که به کلتان بخورد عاشقی و دلتنگی یادتان میرود، لاقل بغض خود را میشویید و فرخ بال لبخند میزنید تا بگویید زنده اید!

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 23:23

از فردا به خانوما رای بدین|:

بلاخره درسته فمنیستم ولی نه انقد که کور باشم-_-

چ ا خودش با خودش میخنده؟ |||:

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 16:36

جدن میرین بهارستان وایمیسین که چی بشه اخه؟ پلاسکو رو یادتون رفته؟ که چجوری نذاشتین نیروهای امداد برسن؟ حالا رفتین اونجا جمع شدین از تروریستا فیلم میگیرین؟ پنجاه سال دیه (البته اگه امروز زنده بمونین) نوه هاتون نمیگن چقدر شجاع بودین! میگن چققققدر گاو بودین!!! خدا به خانواده هاتون رحم کنه و نذاره

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 16:36

باور کن من الان تو این شرایط و با استرس اینکه مامانم زودتر بیاد خونه و از اونجا دور شه اصلا و ابدا حوصله شنیدن عاشق شدن تو رو ندارم!!!

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 16:36

با غم انگیز ترین حالت تهران چه کنم....؟

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 16:36

صفحه بندی